قیصر 1
قیصر شب به خانه برمی گردد. خان دایی، شاهنامه می خواند و مادر در کنار او در تالار حیاطی سنتی با درختانی سر به فلک کشیده، نشسته است. قیصر با تعمدی عجیب، چندین بار صورت خود را آب می زند. سکوتی بر فضا حکمفرماست. مادر و خان دایی انگار به ماجرا پی برده اند، قیصر اما گویا، چندان نگران چنین امری نیست، بر لبه تالار می نشیند و چایی را از مادرش می گیرد.
قیصر: چیه؟ چرا حرف نمی زنید؟
خان دایی: خبر داری که کریم آب منگل رو تو حموم کشتن؟
قیصر: خوب، آره!
مادر: تو کشتیش؟
قیصر: آره!
دایی: پسر تو قاتل شدی؟
قیصر: نه قاتل این یکی، دو تای دیگه هم هستن ...
مادر: پس تقدیر من اینه که بچه هام به دست خودشون یکی یکی خودشونو نفله کنن. شما هیچ فکر نمی کنین که تن باباتون تو گور می لرزه؟ فکر من پیرزنو نمی کنین؟... جواب اعظم رو چی می دی، جواب خدا را چی می دی؟
قیصر: اعظمو ولش کن...خوب تقدیر مام همینه دیگه، اون به فکر شوهر واسه خودش باید باشه
خان دایی: این دور از انصاف و مردونگیه