چرا برخی حکومتها جوانمرگ می شوند؟

علی­ابن ابی­طالب (ع) چهار چیز را نشانه به سرآمدن دولتها می­دانست: یکم: فروگذاشتن اصول/ دوم: چسبیدن به فروع/ سوم: عقب­زدن مردمان لایق و با فضیلت/ چهارم: مقدم­داشتن فرومایگان (منتخب میزان الحکمه). اندکی تأمل در تاریخ ایران­زمین هر اهل انصافی را به این نتیجه می­رساند که عوامل اصلی سقوط حکومتهایی که در این سرزمین بر مردمان شیعه­مذهب حکمفرمایی نمودند و اینک تنها نامی از آنها در جریده تاریخ ثبت است، بی­اعتنایی به توصیه­ای است که چهارده قرن پیش امیرالمومنین به بشریت عرضه داشت. شگفت آنکه در ایران از دوران شاه­اسماعیل صفوی، تشیع مذهب رسمی نیز اعلام شد، ولی آنچه در عرصه عمل اتفاق افتاد عموماً نسبتی با نگرش پیشوای شیعیان نیافت و حکومتها یکی پس از دیگری رو به اضمحلال رفتند. اهمیت این رهنمود آنگاه خود را بیشتر نشان می­دهد که دریابیم هر گاه نیز که پیشرفتی در کار پدید آمد و گره­ای از مشکلی باز شد، نتیجه اعتنای حاکمان و مردم به همان موارد بوده است. در ادامه جهت تشریح بیشتر ابعاد قضیه، مروری خواهیم نمود بر احوالات جامعه و نحوه حکمرانی در ادوار گوناگون تاریخ ایران و نسبتشان با چنین اصولی.

ادامه نوشته

«مرغ عروسی و عزا»ی سیاست و کابوس جنبش دانشجویی ایران

دموکراسی در ایران سنت نیست و  از آغاز با واسطه و به میانجی سنت­های حاکم درونی شده است. این میانجی­ یا «فکر توسعه و ترقی» بوده یا «نواندیشی دینی». در هر صورت از انقلاب مشروطیت به این سو حق اعمال حاکمیت مردمی با وجود فراز و نشیب­های فراوان، لااقل در ظاهر و به بیان، به رسمیت شناخته شده است. با انقلاب 1979 که به بیان هانتینگتونی، باید آن را «انفجار مشارکت سیاسی» نامید، پروژه­ی دموکراتیزاسیون در ابعادی وسیع­تر و البته به تاسی از روند عمومی از مشروطه بدین سو، عمومن در چارچوب سنت فرانسوی رقم خورده است: ذهنی، کل­­گرا، معطوف به شعار و آرمان و دور از عینیت اجتماعی، بی­اعتنا به جزئیات ضروری و بی­توجه به قاعده و قانون بازی سیاسی و دموکراسی. اینگونه است که ایرانیان نه در انتخاب میان بد و بد­تر، چندان هنری به خرج داده­اند و نه در تبیین روزمره و متحرک ایده­های انقلاب خویش، تاجی بر سر زده­اند. همچنان پس از گذشت سه دهه از انقلاب­، شعارهای انتخاباتی کاندیدا­ها بر همان محور «آزادی» و «عدالت»­ای می­گردد که هر کسی از ظن خود یاری­گرشان می­گردد. همچنان با ایجاد کوچک­ترین بحرانی، سیاست به تبعید فرستاده شده، مذاکره از دستور کار خارج می­شود و منازعه وجه امنیتی به خود می­گیرد. سخن از مذاکره، سازش و سازش پشت پا زدن به آرمان­های دموکراسی تلقی می­گردد. ستیز به جنگ عریان و جنگ عریان به «موج نفرت» معنا می­شود و در این گیر و دار، سیاست چیزی جز  «مرغ عروسی و عزا» نیست. بی مایه­ی سیاست نیز،  سودای دموکراتیزاسیون فتیر است.

جنبش دانشجویی نیز در ایران از بلایای این نگاه ابلق و ابتر در امان نبوده است. سالها پیش و در اوج بحران­های متصور روزهای نخست انقلاب، بر فراز دیوارهای سفارت، به ریش سیاست می­خندید، بعدها و در روزهای ثبات نظام سیاسی در دهه­ی60،  آنگاه که کوشید سیاست پیشه کند، تبدیل به حراست و انتظامات شد (فی­المثل به جای آنکه به کارویژه­های «دانشگاه» بیندیشد) و سپس نیز که در پی دوم خرداد، کوشید به توازنی میان «تحیکم وحدت» و «جامعه مدنی» بیندیشد، آنچنان به ورطه­ی افراط و تفریط افتاد که اندکی پس از آنکه نمایندگان مورد نظرش را راهی مجلس ششم نمود، فیلش یاد هندوستان نمود، شعار «عبور از خاتمی» سر داد و پس از تکرار مکرر داستان «تحریم انتخابات»، «دیده­بانی حقوق بشر» را اولویت خود دانست. چنین جنبشی لااقل با سه نسل سیاست­مداران این مملکت و با سه مدل سیاست­مداری در این ملک، سر ناسازگاری نهاده و همواره همان هنگام که خود را سینه­چاک شعارهای انتزاعی دهان­پرکنی چون «استقلال»، «عدالت»، «آزادی» نامیده، عملن آب به آبشخور مخالفین چنین دیدگاه­هایی ریخته است. مهندس بازرگان و تکنوکرات­های ملی­گرا را به بهانه­ی «وابستگی» و با شعار «لیبرالیسم؛ جاده صاف­کن امپریالیسم» مورد انتقاد قرار داده، هاشمی و تکنوکرات­های مسلمان را مسبب بازگشت سرمایه­داری و افزایش ریخت و پاش و شکاف­های طبقاتی قلمداد کرده و خاتمی و دموکرات­های مسلمان را نیز ناتوان در رسیدن به مقصد دموکراسی دانسته و از رهگذر نیروبخشی به چنین نگرش­های انتزاعی و صورتبندی الگوهای رفتار سیاسی در میان خیل عظیمی از نیروهای اجتماعی در طی سه دهه، عملن به تثبیت نیروهای اجتماعی و ایده­های سیاسی ای منجر شده است که با تعاریف خود جنبش دانشجویی از سه مفهوم استقلال، عدالت و آزادی، هیچ نسبتی با آن آمال و آرمان­ها نداشته و ندارد.

 

دست کبوترهای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

آیا این عجیب نیست که مصرعی از یکی از محبوبترین ترانه­های ایرانی را، هایده، شکیلا و هنگامه، هر سه اینگونه بخوانند: «دست کبوترهای عشق واسه کی دونه بپاشه؟» و هیچکس و چه بسا حتی ترانه­سرای نامدار آن از چنین غفلتی شگفت­زده نشود و چون منی نیز که متذکر چنین امری شوم به ریشخندِ مضحکه، متهم گردم که شما منتقدان با این مته به خشخاش گذاشتن­هایتان، روح اثر را نابود می­کنید و اصلن مهم نیت است و اصل آن است که مفهوم رسانده شود و لطفن با این ایرادهای بنی­اسرائیلی، پروانه اثری این چنین تاثیرگذار را روی میز تشریح خزعبلات ادبی تکه­پاره نکن؟