روشنفکری و روشنفکران در ایران

روشنفکری غربی محصول مدرنیته است، اما این بدان معنا نیست که روشنفکری لزومن محصولی غربی است که امکان پیدایش در هیچ موضع و و نشو و نما در هیچ خاک فرهنگی غیر غربی را نداشته باشد. اگر روشنفکری را الگوی عامی در نظر بگیریم که بنا بر حوادث و سیر تاریخی جوامع غربی نخست در آن فضا تکوین یافته است، می­توان به گونه­ای روشنفکر در جوامع غیر غربی اندیشید که نظیر روشنفکر غربی که در پاسخ به مسئله­ی عقب­ماندگی و جهت ارائه­ی راه­حلی جهت برون رفت از این معضل شکل گرفته و در گذر زمان و در عبور از تندباد حوادث تاریخی و در طی فراز و نشیب­های فراوان به لایه­بندی اجتماعی معین و هویت­مندانه­ای دست یافته است، محصول داد و ستد سنت و مدرنیته است و در پاسخ به پرسش سهمگین «غرب» و «مدرنیته» و حضور و تاثیرات سهمناک آنان در زیست فردی و اجتماعی جهان سوم و در پی چاره­جویی برای انباشتن و گذر از شکاف «غرب ـ شرق» و «سنت ـ مدرنیته» دست به کار تلفیق الگوهای عام روشنفکری با الگوهای خاص و محلی تفکر در جوامع پیرامونی می­شود. ادوارد سعید در توضیح نقش ویژه­ی «سنت» در شکل­گیری روشنفکران بومی بیان می­دارد: «همه­ی ما بدون استثنا به نوعی اجتماع ملی، مذهبی یا قومی متعلقیم. هیچ یک از ما ـ هر قدر صدای اعتراضمان بلند باشد ـ فراتر از ارتباط ارگانیکی قرار نداریم که ما را از قید و بند خانواده، اجتماع و البته ملیت رها کند.»

ادامه نوشته

بازگشت دین و امتداد  امر مدرن

سياست هر قومى با تصورى كه آن قوم از خداوند دارد، مطابق است                       هگل

حتی اگر یکی از پیامدهای اندیشه­ی سیاسی مدرن را عدم دخالت دین در روش حکومت بدانیم و آن را سکولاریسم بنامیم، نمی­توانیم حضور و بروز دو امر ناقض چنین فرضی را مورد بررسی قرار ندهیم. نخست آنکه اندیشه­ی مدرن قابلیت خوانشی مبتنی بر «الهیات سیاسی» را نیز داراست و بنابراین حتی اگر تیغش گردن دین را بریده باشد، از پس به در کردن «خدا» برنیامده است. سپس این بحث معاصر که علی­الخصوص در دو دهه­ی اخیر زمزمه­های در گوشی آن به این بیان صریح رسیده است که برخلاف تمام پیش­بینی­های علوم اجتماعی و سیر عمومی تحول مدرنیسم، دین در حال بازگشت دوباره به عرصه­ی اجتماع و از جمله سیاست است.

ادامه نوشته

یازده تز در باب لزوم تلفیق ذهن زیبا و چشمان باز در سیاست

1 ـ اگر انقلاب را «تفییر خشونت­بار زمانمند و دفعتی نظام­ حاکم بر حسب حضور و بسیج توده­های مردمی گرد زعامت ایدئولوژیک رهبران انقلابی» بدانیم و انقلابات کبیر را آن دسته از انقلابها فرض بگیریم که علاوه بر تغییر نظام سیاسی، بر نظام اجتماعی و فرهنگی جامعه­ی خود و سایر جوامع فرامرزی نیز تاثیرات مشهود و فراگیرنده­ای داشته­اند، آنگاه هم انقلاب ۱۷۸۹فرانسه و هم انقلاب ۱۹۷۹ ایران را می­توان دو انقلاب کبیر تلقی نمود. اولی پروژه­ی روشنگری را در ابعادی وسیع بسط داد و دومی محدودیتهای پروژه­ی روشنگری را نمایان ساخت. انقلاب فرانسه به جنگ بقایای در حال زوال سنت­گرایی محافظه­کارانه رفت و در طی روندی دوقرنه و در سه کشاکش دیالکتیکی عمده با اشرافیت محافظه­کار، نظام­های فاشیستی و نظام­های مارکسیستی در نهایت لیبرال دموکراسی را به عنوان عقلانیتی در بردارنده­ی دو اصل محوری «اقتصاد بازار آزاد» و «حق مردم در تعیین سرنوشت» به اندیشه­ای شایع در پایان قرن بیستم مبدل ساخت. انقلاب ایران اما حکایتی دیگر یافت و در عین بهت عظیم دنیای غرب و شرق و در نفی نگرش غالب در علوم انسانی که دین و فراتر از آن سنت را پارامتر معتبری در برآیند تحولات جوامع نمی­انگاشتند، دین در ایران به «روح یک جهان بی­روح» و به قلب تپنده­ی بسیج توده­هایی بدل گشت که بیش از آنکه در پی پی­ریزی دنیایی نوین باشند، این تداعیاتی مذهبی چون فرهنگ عاشورایی و حکومت عدل علی­ بود که نظام آینده­شان را ترسیم می­نمود و انقلاب ایران بیش از آنکه طرد سنت و جذب مدرن باشد، تلفیق هویت سنتی و ابزار مدرن بود. از این رو انقلاب ایران نه به طالبانیسم و تروریسم بنیادگرایانه انجامید و نه به دموکراتیزاسیون و لیبرالیسم جهانشمولانه. نه در بازگشت به سنت سلف صالح آنگونه شتاب ورزیده که وهابیت در جهان اسلام نمونه­ی تیپیک آن شده است و نه در فراروی به سمت مدرن آنچنان عجله­ای داشته آنگونه که ترکیه و مالزی به شتاب از دروازه­هایش گذشته­اند.

ادامه نوشته