........................................
....................................................................................................
نمای بعدی، قیصر را در سلاخ خانه نشان می دهد.
صحنه قتل رحیم در میان ردیف چنگکهای ذبح حیوان، تقارن پیدا می کند با ضربه ای که
به سر گاوی محبوس وارد می شود. گویی در دنیای ذهنی کیمیایی، انسانهای بد، تفاوتی
با حیوانات ندارند. حیواناتی که اسیر در زندگی غریزی خویش از هر گونه میل و خرد
معطوف به نارضایتی از وضع موجود محرومند و بعضاً خود در چرخه طبیعت، یاری گر
انسانها و ایده های خطرناکی می شوند که حافظ نظم ظالمانه هستند. (1)
قیصر پس از آن که برای دومین به مغاک فاجعه و جنایت فرو می
رود، این بار برای رهایی از بار سنگین عذابی که بر دوش می کشد، و البته برای پنهان
ماندن از انظار، قصد می کند به بهانه اجرای قولی که به ننه مشدی داده، راهی زیارت
امام رضا (ع) شود. اگر در حمام سنتّی راه تطهیر و توبه، حتی بیخ گوش جنایت و قتل،
باز باشد، در سلاخ خانه ای مدرنیزه، چنین امکانی وجود ندارد. راه حل، بنابراین
بازگشت به سنّت و آداب آن است. پیش از آن، اما برای دومین بار رو در روی خان دایی
قرار می گیرد و این بار با صراحتی بیشتر و با بیانی رساتر، اعتراضات کوبنده ای را
نثار پهلوانی قدیمی می کند که اینک به نمادی از سنّت محافظه کارانه ای بدل شده است
که در نظر قیصر، پس پشت خاطره خوش گذشته اش، چیزی بیش از «کبریت بی خطر» نیست.
ادامه مطلب
قیصر از خانه رهسپار دیدار با اعظم می شود. اعظم در خانه تنها است، نگاه ها و رفتارهایی معنادار از اعظم سر می زند که می توان آنها را در راستای تحریک میل جنسی قیصر ـ البته اگر در این باب دچار اغراق نشده و به طرز خاص رفتار دو جوان ایرانی که فعلاً تنها نامزد یکدیگرند، آنهم در برهه زمانی دهه 1340 التفات داشته باشیم ـ ارزیابی کرد. اعظم در حالی که مشغول گرداندن آتش چرخان است، به ابژه نگاه خیره قیصر بدل شده است که از درون اتاق و از پشت شیشه و به نحوی که نگاه از بالا به پایین نمودی آشکار در تصویر دارد، قرار گرفته است. دوربین بر اندام اعظم تاکید ویژه ای دارد و نمای نسبتاً متمرکزی بر پاهای اعظم را نشانه رفته است.
در نمایی سریع این نکته به ذهن متبادر می شود که گویی اعظم در حالی که متوجه نگاه خیره قیصر است، اما پیچ و خم هایی را که به بدن خویش می دهد، در پس نوعی ناآگاهی از قرار گرفتن در چنین موقعیتی، بروز می دهد. این امر، شکافنده دو نکته همزمان است: مرد نگاه می کند و زن نیز «آمادگی برای نگاه شدن» را به اجرا می گذارد. با این همه، نمی توان با قطعیت تمام از ابژگی زن و سوژگی مرد سخن گفت، بلکه آنچه بیشتر خود را به بیننده می نمایاند، احساسی است از کناکنش این دو در میدان جاذبه جنسی و برهم خوردگیها و درهم فرورفتگیهای نظمهای نمادین و تخیلی. قیصر می نشیند و نگاهش را به پیراهن آویخته شده اعظم در اتاق می دوزد. چه بسا ضمیر ناخودآگاه قیصر در حل تهدید اختگی اولیه که گریبانش را اینجا و اینک و در تنهایی با اعظم و رویارویی با نگاه تمناگرایانه وی گرفته است، راه نجات را در «انکار کامل اختگی از راه جایگزین کردن یک ابژه یادگارخواهانه» (استوری، پیشین، ص164) می جوید و لباس حکم رویکردی فتیشیستیک را پیدا می کند. قیصر در نزاعی درونی میان غریزه مرگ و غریزه زندگی گرفتار گشته و سراسیمه و دستپاچه در حال تلفیق بهینه این دو است. از دل جدل چنین غرایز نیرومندی، این دیالوگ چندان غیرقابل انتظار نیست، حتی اگر اندکی با راهی که قیصر مصممانه انتخاب کرده است، غریب بنماید: «من لیاقت این که خونه زندگی درست کنم، نه اینکه ندارم، ازم گرفته شده.»
قیصر قهرمان حماسی این داستان تراژیک شده است. در حالی که به اعظم می گوید که به دشمنش هم نارو نمی زند و در اظهار علاقه و عشقش به اعظم، رنگ و بویی از زندگی خواهی به مشام می رسد، اما سیر داستان به نحوی است که او را به ادامه این روند مرگبار مجبور می سازد: برادر اعظم، به طرزی که گویا اتفاقی است (هرچند در هر سه مورد می توان بر این ادعا نیز تأمل کرد که انگار نیروهایی عامدانه قیصر را به سوی شکارهایش می کشانند) محل قرار خویش با رحیم آب منگل را برای قیصر بازگو می کند. ناگهان، ظاهراً تمام آن لمحه های زندگی ساز عاشقانه، خاکستر می شود و اعظم از ماجرا خارج می گردد.
قیصر شب به خانه برمی گردد. خان دایی، شاهنامه می خواند و مادر در کنار او در تالار حیاطی سنتی با درختانی سر به فلک کشیده، نشسته است. قیصر با تعمدی عجیب، چندین بار صورت خود را آب می زند. سکوتی بر فضا حکمفرماست. مادر و خان دایی انگار به ماجرا پی برده اند، قیصر اما گویا، چندان نگران چنین امری نیست، بر لبه تالار می نشیند و چایی را از مادرش می گیرد.
قیصر: چیه؟ چرا حرف نمی زنید؟
خان دایی: خبر داری که کریم آب منگل رو تو حموم کشتن؟
قیصر: خوب، آره!
مادر: تو کشتیش؟
قیصر: آره!
دایی: پسر تو قاتل شدی؟
قیصر: نه قاتل این یکی، دو تای دیگه هم هستن ...
مادر: پس تقدیر من اینه که بچه هام به دست خودشون یکی یکی خودشونو نفله کنن. شما هیچ فکر نمی کنین که تن باباتون تو گور می لرزه؟ فکر من پیرزنو نمی کنین؟... جواب اعظم رو چی می دی، جواب خدا را چی می دی؟
قیصر: اعظمو ولش کن...خوب تقدیر مام همینه دیگه، اون به فکر شوهر واسه خودش باید باشه
خان دایی: این دور از انصاف و مردونگیه
ادامه مطلب
رأی سید محمد خاتمی به «جمهوری اسلامی»؛ به سوالی در ذهن کنشگران و ناظران سیاسی بدل شده است. کما فی السابق، مخالفان بر او تاختند و موافقان از در توجیه درآمدند. مسئله این متن، اما نه ناز و نوازش است؛ نه پرخاش و ناسزا. آنچه برای من مهمتر است؛ ردیابی جایگاه خاتمی در عرصه سیاسی ایران در تاریخ معاصر ایران است. به گمانم هر سیاستمداری را باید در طرحی فراتر از کنش های روزمره و مقطعی، سنجید و ارزیابی کرد. در یک تقسیم بندی از سیاستمداران ایرانی؛ سه سنخ سیاستمدار در ایران معاصر دیده می شود.
ادامه مطلب
1ـ مصوبه اخیر مجلس هشتم که به «حقوق مادام العمر مقامات سیاسی» مشروعیتی قانونی بخشید، در کنار تحرکات علی اکبر جوانفکر (مشاور مطبوعاتی احمدی نژاد) در چند روز گذشته ؛ نمایی از سطح منازعات سیاسی و شکاف عمیقی را که میان سیاست دموکراتیک با سیاست دموکراتیک نما در ایران امروزی وجود دارد؛ عیان ساخت. مجلس هشتم با رای منفی به استیضاح وزیر اقتصاد و رای مثبت به استفساریه حقوق مدیران سیاسی، آن همه هیاهوی تبلیغاتی رسانه های نزدیک به حاکمیت ج.ا.ا که تلاش می کردند مجلس را به عنوان «سکه اصلی اصولگرایی» در برابر بدل تقلبی آن، «جریان انحرافی» که گویی شاه کلیدهای قوه مجریه را در دست دارند؛ نشانه ای از پای بندی جریان اصولگرایی به آرمانها و ارزشهای اصیل انقلاب اسلامی نمودار سازند؛ نقش بر آب کرد و نشان داد که مجلس هشتم با وجود تفاوتها و اختلافات عمده و عدیده ای که با باند حاکم بر قوه مجریه دارد؛ اما در عمل، در ضایع کردن حقوق مردم؛ با رقبای نه چندان بیگانه خویش؛ همدست و شریک است.
ادامه مطلب
1ـ به گمانم، اهمیت «یه حبه قند» و درخشش و جلای ویژه ای که دارد، بیشتر از آنکه ناشی از به تصویر در آوردن گونه ای سبک زندگی که چه بسا از سر سهل انگاری، «سنتی» نامیده شود؛ باشد، از اجرای واقعی «زندگی» و ترکیب مناسبی که میان اجزای رنگین کمان آنچه که در ساده ترین و کارآمدترین تعریف ممکن، به «زندگی» موسوم است؛ ایجاد کرده، برمی آید. البته تردیدی نیست که فیلم در برساختن فهمی منسجم از زندگی خانواده ای در یزد با مشخصات اولیه ای که در آغاز به مخاطب ارائه می دهد، موفق است و دل بسیاری از عشاق خانواده های خانه باغ های ایرانی را نیز می برد. با این همه، اگر در پی آن نباشیم که با تأکیدی بیش از حد ـ آنگونه که در آنونس رخشان بنی اعتماد به وضوح تکرار می شود، خانواده دایی را نمادی از «خانواده ایرانی» بپنداریم و این فرصت را به خود بدهیم که بیشتر از علیت یابی های مورد علاقه مخاطبان تیزبین، خود را رها در جریان روایی داستان خانواده ای که دختر پنجمش را قرار است به عقد خانواده ای دیگر ـ که از قضا جاسنگین و با وجاهت نیز هستند، دربیاورد، سازیم؛ آنگاه شاید پذیرش قصه ای که اوج و فرود ویژه ای ندارد، برایمان راحت تر باشد. رهایی از چنین وسوسه ای البته کار آسانی نیست و حجم عظیم ریزه کاری هایی که در جای جای تصاویر و کلامها و موقعیتها، گنجانده شده است، هر کسی را قلقک خواهد داد که از همان آغاز فیلم نمادپردازی کند و حافظه اش را پر سازد از انبوهی سرنخ های ویژه که گویی باید با آنها پازلی را چید و معمایی را کشف کرد. این نیز، البته طریقی برای روگشایی فیلم میرکریمی است و جذابیتهای ویژه خود را هم دارا است؛ اما ممکن است ـ و تنها، ممکن است مخاطبان را از این بازی موش و گربه خسته کند. از این که در پایان ما می مانیم و مشتی بزرگ از اتفاقات ریز و درشت که حتی اگر غایب بودند و یا مخاطب از بودنشان آگاهی نداشت؛ چه بسا تفاوتی در نتیجه گیریهای پیوسته و اجتناب ناپذیر ذهن مخاطب علیت یاب، حاصل نمی شد. اگر قرار است در پایان بفهمیم و در واقع فیلم به ما بفهماند که «مرگ، هم جزئی از زندگی است» دیگر چه نیازی است به این همه بزک و دوزک و گوشه و کنایه و تیکه و پاره در گوشه گوشه فیلم؟
ادامه مطلب
اصول شکل دهنده جامعه شناسی سیاسی کلاسیک در مورد زنان مبتنی بر پذیرش و تبیین الگوهای رفتار سیاسی آنان است. این الگوهای رفتاری جدا از تاثیر پذیریهای مشهود از نگرشهای فلسفی، نمایانگر واقعیات موجود و «هست» هایی است که در عالم واقع و به طرزی عینی در کنشهای زنان در جوامع گوناگون مشاهده می گردد. بنابراین اگر امکان زیر سوال بردن نظرات انتزاعی فیلسوفان و «باید»های آنان در عالم نظر و البته به کمک تفاسیری از واقعیت موجود، وجود دارد، به راحتی نمی توان شرح جامعه شناسی سیاسی را یکسره باطل شمرد. با این تفاسیر، اما نبایستی از سلطه دیدگاههای مردسالار در جامعه شناسی نیز غافل بود. جامعه شناسی سیاسی کلاسیک به طرزی جزمی، زنان را محافظهکار، بیتفاوت در امور سیاسی و با آگاهی سیاسی کمتر نسبت به مردان می پندارد و بر این اساس الگوهای رفتار سیاسی زنان را اینگونه بیان می دارد:
الف) پیروی زنان از شوهران خود در رفتار سیاسی
سیاست به نحوی عرفی و سنتی «مشغلهای مردانه» محسوب می گردد و عموم زنان در انتخابهای سیاسی خویش از همسران خود تبعیت می کنند. موریس دوورژه علل این امر را اعتماد به شوهر، اجتناب از مشاجره، و همفکر بودن با شوهران ذکر می کند. به همین دلیل است که آلموند و وربا بر آنند که صاحب رأی شدن زنان اثر چندانی بر وضعیت زندگی آنها و جامعه نداشته است. نسرین مصفا در بیان دلایل تفاوت مشارکت سیاسی مردان و زنان، در سطح خرد تحلیل «مسئولیت بقای نسل و به تبع آن وظایف دیگر» را مهمترین عامل ذکر کرده و عواملی چون افزایش تعلیم و تربیت، افزایش استخدام زنان، افزایش تشکیل سرمایه و افزایش تحرک مکانی و اجتماعی را در افزایش مشارکت زنان دخیل دانسته است. وی در سطح کلان و ساختاری نیز به عواملی نظیر نظام سیاسی جامعه، نگرش نخبگان (سیاسی و اقتصادی) نسبت به وضعیت مشارکت سیاسی زنان و نظام قانونی برای اتفاق مشارکت سیاسی اشاره کرده است.
ادامه مطلب
برای امیرحسین بهرامی و نیما خاکی
چهار دهه است که مهمترین مفهوم ساری و جاری در سینمای مسعود کیمیایی، «سوژگی» است. قهرمانان تنهای کیمیایی چهار دهه است که در تقلای ساختن دنیای پیرامون خویش، آنگونه که خود می پسندند، به آب و آتش زده اند و رمز محبوبیت بسیاری از آنها، در همان «نه» بزرگی است که به مناسبات قدرت، به ساخت رسمی و به تمام سنت و قوانینِ پذیرای ظلمِ فرهنگ ایرانی، گفته اند. از قیصر تا سربازهای جمعه، قهرمانان کیمیایی، خط کشی صریحی با همه آدمهای بد قصه داشتند و از همان اول آبشان با آنها در یک جوی نمیرفت. با «حکم» برای اولین بار، تعدیلی در این نگاه صورت گرفت. محسن حکم، که قاطی بازی بزرگان شده بود، در نهایت رستگاری خویش را در مرگی به دست عشق و امیدش، یافت. او آلوده مناسبات مافیایی شده بود و مرگش بیشتر از آنکه همچون سلطان و امیرعلی اعتراض، انتخابی اندیشیده برای رهایی از موقعیت تراژیک حاکم باشد، اجباری سوگوار بود. تفاوت ماجرا در آن جا بود که قیصر، سید، قدرت، سلطان و امیرعلی، اگر نمی کشتند، زنده می ماندند و محسن حکم، اگر نمی مرد، دیر یا زود کشته می شد. قهرمانان کیمیایی از قیصر تا سربازهای جمعه، مرگشان دست خودشان بود و برای اولین بار در حکم، سرنخ ماجرای مرگ، از دستشان رها شد.
ادامه مطلب
1ـ ربکا وست: «من خودم هیچگاه نتوانسته ام بفهمم فمینیسم یعنی چه. فقط می دانم هر وقت احساساتی را بیان می کنم که مرا از آدمی شل و ول یا یک روسپی متمایز می کند، به من می گویند فمینیست.»
2ـ آیا مهین مشرقی، زنی که لمحه های عشق در وجودش، تهدیدهای کارمند حراست دانشگاه را به سخره می گرفت، آنگاه که بر سپیدی کاغذ روزگار نجابت پوشالی زنانه خندید، به امر تاریک گناه آلود آغشته گشت و با جدیتی هراسناک، در تایید حسی زیرپوستی که چشمانش را درخشنده و اندامش را به زنانگی خویش آشنا کرده بود؛ اینگونه قلم را راند: «من عاشق شدم عشق زمینی عشق آدمیزاد به آدمیزاد»؛ گمان می برد که ستاره مشرقی، همان دختر دردانه ای که پدر را به بهانه متفاوت بودن آن دو، راضی به طلاق دادن مادر کرده بود، تنها چند گاهی پس از آنکه به پسرک شیدای قصه شام آخر گفت: «مامان به این خوشگلی کوفتت بشه»، در ثانیهای مطول و عجول به قدمت تاریخ مردسالاری ایرانی که از قضا دامان زنان را نیز رها ننموده است، حجله زن عاشق، زن عصیانگری را که قصد داشت روایتهای سراسر قدسی این مرز و بوم را در پیچ و خم بدن خویش، در حس گنگ همآغوشی شبانه، مدفون سازد، به خون بکشاند؟ آیا عشق زنانه در این سنت ناموس پرست، فرجامی بهتر از این را باید به انتظار می نشست؟
پیرمرد درست همان وقتی رفت که باید میرفت. قدیمیترها که مهندس سحابی نیز یکی از آنها بود، میگفتند: «مرگ، حق است». در این مرگ نیز، همچون آن سخن، حقیقتی نهفته بود که چه بسا آگاهی از آن، هم از غم مرگ مهندس بکاهد و هم بر درد و رنج ما بازماندگان این «سرای درشت» بیفزاید.
ادامه مطلب
| Design By : noveiri.blogfa.com |

